|
لرزش گیر می خواهم راه را پیدا کنم ...
|
بسم الله هرچه داریم از روحانیت است و هرچه نداریم هم از بعضی از همان ها ! آنهایی که غریبِ مدینه را مُذلّ المؤمنین خواندند ریش داشتند و عمامه قرآن می خواندند و نماز شب چهره های نورانی و پیشانی های پینه بسته و چشم دلی که کور بود !
اصلا تقصیر از خودِ ماست که ملاک هایمان را روی هوا انتخاب می کنیم نخِ تسبیح را گم می کنیم ؛ و گول تسبیح به دستانِ دستگاهِ شیطان را می خوریم ... آن وقت امام مان باید خونِ دل بخورد و دل و جگرش پاره پاره شود ، از نفهمیِ ما ؛ نه فقط امام حسن در آن وقت ، که ابنُ الحسنِ امروز نیز ...
تا می گویی این مردک ، با این دفتر و دستَک ، دین مردم را به مَسلَخ کشیده است می گویند نگو ، سید است ، عمامه ی سیاهش را ببین ، لپ های گلی اش را نگاه کن ! همین بلهاءِ ظاهربین را می گویم ... تا می گویی ببین چطور برای دشمنِ خدا دُم تکان می دهد می گویند ای وای ، ایشان مرجع تقلید هستند و عالِم بالفطره مقیمِ حرمِ حضرت ؛ در شبانه روز دو ساعت می خوابند و باقی را خدمت اسلام می کنند ! معاویه هم با همین کَلَک ها ، مردمش را خر می کرد ؛ با همین اداها ! که مردم بگویند ، حضرت مجتبی نباید برای کسب قدرت با خودی ها در می افتاد !! آخر جناب معاویه کاتب رسول خدا هستند و تا مرز شهادت هم پیشرفته اند ، آن وقتی که خوارج می خواستند ایشان را ترور کنند ... راست هم می گفتند ! فکر کردی آبجوهایش را جلوی چشم مردم می خورد خبیث ؟! اما مشکل مردم آن وقت از دو چیز بود : نطفه و لقمه ... امام راحل ما می نویسد : (( ما همه ديديم قرآني راكه محمدرضا خان پهلوي طبع كرد و عده اي را اغفال كرد و بعض آخوندهاي بي خبر از مقاصد اسلامي هم مداح او بودند . )) آری ، هم رضاخان و هم توله اش هر دو مجلس روضه می گرفته اند زیارت امام رضا می رفته اند ، و قرآن نفیس چاپ می کرده اند ؛ مگر همین ملک فهدِ پوفیوز نیست ؟!
همواره در بین اعوانِ معاویه ها زهّاد و عبّادی هستند که مردم را نسبت به صراط مستقیم به شک بیندازند و آنجای ابلیس را لیس بزنند ! امامت را گم نکنی ... باران که در لطافت طبعش خلاف نیست / در باغ ، لاله روید و در شوره زار خَس !
[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 22:47 ] [ سید عباس ]
[ ]
بسم الله بعضی وقت ها بد نیست کسی حال مان را بگیرد و بال و پَرِمان را بچیند ... تا این غرورِ لعنتیِ فریبا ، وبالِ گردن مان نباشد ! بعضی وقت ها بد نیست که بدبختی هامان را به رُخِ خودمان بکشیم و چندی مات بمانیم که این چه کیش ورزی است که ما ادعایش را داریم !! که در این صفحه ی سفید خانه های سیاه را اختیار کرده ایم ، که عارضی هستند ... بد نیست قبل از حرکت به جلو ، کمی در عرض فکر کنی که از سربازیِ نفست ، چه بُردی خواهی دید که زیرِ بارِ این قمارِ پُرتکرار ، جز شکست سودی نخواهی بُرد ... بی برو برگرد ؛ آری ، برای وصل شاه ، باید از روی سیاهی ها بپری ! وگرنه ، کج رفتن و به هوای اسب ، یکی این ور و دو تا آن ور ، یکی به نعل و دو تا به میخ زدن تنها اتلاف وقت است مثل بازی شطرنج !! اصلا مشکل همین است ، که زندگی را به بازی گرفته ایم ؛ و فکر کرده ایم ، بعد از شکست فرصت مان می دهند ، تا مهره ها را از نو بچینیم و به مان خواهند گفت ، آماده شو برای دستِ بعد ! دستِ بعد ؟! مگر کلّه پاچه است گوسفند ... که اگر بفهمیم راست رفتن را ، با هر چشم و زبانی ، فیل مان یاد هندوستان نخواهد کرد ! باز اگر بین سیک های هندوستان به دنیا می آمدیم و بزرگ می شدیم ، یک چیزی ؛ حالا که در کشور امام زمان هستی چه ؟!
دریا که همیشه دریاست تو اگر آب تنی کنی ، خودت روشن می شوی ؛ و روشنی بصیرت است و کوری ، ظلمت !
از آسید علی آقای قاضی نقل می کنند که می گفته : هر چشمی که صبح برخیزد و در اولین منظر امام زمانش را نبیند ... کور است ! حالا که چشمان مان سیاه است حداقل عصای سفید دست مان بگیریم ، که کلّه پا نشویم ... *** گویند اربعین روز تجدید بیعت است روزِ پس زدنِ حجاب ها روزِ خودکُشی ! پس بگو ، از نو لبّیک ، اللّهم لبّیک . گفتم که روی ماهت ، از من چرا نهان است / گفتا تو خود حجابی ، ورنه رُخم عیان است ...
[ شنبه 24 دی1390 ] [ 23:25 ] [ سید عباس ]
[ ]
بسم الله دیروز موعدِ ظهر شرعی ، درخت کاج حیاط مان که نمی دانم چندین سالش است و عجالتاً همین را می دانم که قدش از ساختمان دو طبقه ی ما بلند تر است ، در نماز ظهرش عجیب می لرزید ؛ با اشک هایی که صدای چِک چِکش می آمد ولی دیده نمی شد ... او هم عبادت می کند و ما هم ! یاد این جمله ی نهج البلاغه افتادم که تمام مکاتب هنری دنیا ، باید بروند بوق بزنند در برابر یک خطش ! وَ سَجَدَت لَه بِالغُدُوِّ و الآصالِ الاشجارُ الناضِرَه ... و هر صبح و شام ، درختان سبزفام ، بر او سجده می کنند ! چه خبر است در این عالم ! عده ای از آبِ خُلدش مست می شوند و عده ای از آبِ تلخش ؛ ولی این کجا و آن کجا !! مملکتی بهتر از این ساز کن ...
[ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 0:31 ] [ سید عباس ]
[ ]
بسم الله نُهِ دی تَهِ د ی گ خورد ملاقه ی فتنه ای که بیست سال نجاستش جوشان بود و در عاشورای 88 ، بی مایگی اش رو شد ... نهِ دی مردم با شکل پیوسته شان نوشتند : نه ، دیگر بس است ! و ورق برگشت . اما رقیه به تنهایی ، کارِ چند میلیون آدم را کرد او نیز با ماتمش ، ورق را برگرداند و مردمِ غرق در شیطان را از نسیان نجات داد که آی انسان ها ! گوش های سنگین تان را باز کنید نگین خاتم نبی است بر روی نیزه هاتان ... و دوران فتنه ی کربلا را ، او مُهرِ پایان زد ؛ همان سان که نهمِ دی ، جریان فتنه ی هشتاد و هشت را برعکس کرد . هشتاد و هشت فتنه اش گیرانداز است دو 8 داری ، ظاهرا هم شکل ؛ ولی اولی ده برابرِ دومی می ارزد ... دهگان و یکان را که یاد داری ؟! حالا کسی بیاید و جای این دو را عوض کند باز هم چشم ظاهر می گوید 88 !! اینجا ، چشم باطن است که راه گشاست تا بگوید این 88 قلّابی است ؛ این بَصَرِ درون ، همان بصیرت است ... بصیرت از جنس رزق است ؛ که باید بدهند و رزّاق ، رقیّه است ... فتنه از جنسِ کف است ؛ از تبارِ حباب . آبِ تبَلوُری است بر روی زینت ها ، بر روی طلا . حرارتی می خواهد به گرمای نفَس رقیّه ، تا حقیقت ها رو شود ... موسی هم شمّه ای از آن حرارت رزقش شد که حبابِ آب طلای سامری را ، سوزاند ... فتنه ی سامری را ! اصلا رقیّه کارش بالا بردن است ؛ از ارتقاء می آید دیگر ؛ و دفع فتنه ، نوعی صعود است ... طلا را می سوزانند ، سوزاندنی ! تا حباب ها ، کف ها ، و آب طلایش جدا شود و عیارش بالا رود ... ارتقاء !! خطا بین که بر دستِ ظالم برفت / جهان ماند و او با مظالم برفت ...
[ شنبه 10 دی1390 ] [ 2:25 ] [ سید عباس ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |